شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|

دل من میخواهد
در دم صبح بهار
شاخه ای از گل یاس
بوته ای از گل مریم
بغلی از گل سرخ
برگیرم و بسازم سبدی از پر طاووس سپید
تا دهم هدیه به آن کس که وفایش به جهان گل می کردددد...!

یک روز در مقابل تمامی دیگران ایستادی
و بر خواسته ات و آنچه ایمانت بود
پای قشردی
من نیز به دلگرمی آن ایمان
و هر آنچه عشق تو تصور میکردم
چشم به راهت ماندم
تو رفتی...
و هر آنچه از تو بازماند
لحظاتی بود که من چشم به آسمان داشتم!

گاهی٬ همان هنگام که
خود را در اوج افلاک می پنداری
و از خوشبخت بودن سخن می گویی
درست همان دم
سقوط میکنی...سقوطی آزاد و بی مانع!!!
وشاید مفهوم آن چنین است:
مرز میان خوشبختی و تیره روزی
یا به عبارت ساده تر
مرز میان سیاه و سپید
باریک است...
باریک تر از مو!
و ای کاش میشد زندگی را خاکستری دید...!
هر غروب در افق پدیدار میشوی
در دورترین فاصلهها
آنجا که آسمان و زمین به هم میرسند
من نامت را فریاد میزنم و آهسته میگویم: “دوستت دارم"
اما واژه هایم در هیاهو گم میشود و صدایم به تو نمیرسد
نگاهت میکنم میخواهم چشمانم به تو بگویند “دوستت دارم”
اما
نگاهم در غبار گم میشود
و هرگز به تو نمیرسد...!
................
یه دنیا ممنون از تو دوست نازنین!
*بهترینی*

واژه ها همه فراری شده اند...
چشمهایم خیس خیس است...
و قلبم خون آلود از دنیایی که هیچگاه مرا را نفهمید...
کسانی که هرگز عشق را به معنای واقعی درک نکردند...
آه ... ای آرزوهای بر باد رفته...
آه ... ای خواب های بی تکرار...
شما را به خدایی می سپارم که می داند دل من هزار بار بیهوده می گرفت تا باز هم بماند...
خدایی که تنهایم نمی گذارد...مرا می فهمد...
کینه ای در دل ندارم صاف و شفافم چون زلال آب...
کاش ... کاش ... فریب دل ... دیگر بیزارم ...
از زجه های بی امان دل برای ماندن ... برای بودن ...
از صبر و تحمل بیزارم ... از همه ی کسانی که مثل... هستند...
از این آدمها که چیزی جز خود نمی بینند...
کینه ای در دل ندارم صاف و شفافم...
اما شاید اندکی خاکستری رنگ...
خــداحــافــظ روزهــای دیـــوانــگــی...

جان میدهم به گوشه ی زندان سرنوشت
سر را به تازیانه ی او خم نمی کنم
افسوس بر دو روزه ی هستی نمی خورم
زاری بر این سراچه ی ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندار آنکه روح مرا رام کرده است!
جان سختی ام نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است!
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جان من
گر من به تنگ های ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
می پوشم از کرشمه ی هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان می کنم ز اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت؟
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه ای راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
ای سرنوشت مرد نبردت منم٬بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه ـخدا راـ مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای سرنوشت هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه ی من تازیانه را...!
*فریدون مشیری*

...نردبان دلم شکسته است٬میشود برای من کمی دعا کنید؟
یا اگر خدا اجازه میدهد کمی به جای من خداخدا کنید؟
راستش دلم مثل یک نماز بین راه خسته و شکسته است
میشود برای بیقراری دلم سفارشی به آن رفیق با وفا(خدا) کنید؟؟؟...
...ای دوست:امشب که بلرزید دل و بغض و صدایت
آرام روان گشت دلت سوی خدایت
رفتی در خانه ی آن قاضی حاجات
یاد آر مرا ملتمس لطف و دعایت...
